دست نوشته هایی است سفید...
سلام آسمان...

حال من خوب است... اینجا همه چیز خوب است و ملالی نیست...

چیزی از برای گفتن نیست.. اینجا زمین است و همه چیز عجیب و غریب.. دوست داشتن هایشان، کار کردن هایشان، سکوت کردنشان، عشق ورزیدن هایشان، خوابیدن هایشان، همه ی آن چیزی که می بینی عجیب است! نمی دانم چرا! شاید نمی دانند! و یا شاید من نمی دانم!

آن چنان می خوابند که گویی هرگز زنده نیستند، و آنگونه عشق می ورزند که گویی خدا را می پرستند! آن گونه سکوت می کنند که گویی لال مادرزاد هستند، نمی دانم! چرا اینگونه است! گاه آنچنان هستند که گویی هیچگاه نمی روند و گاه آنچنان می روند که گویی دیگر برنمی گردند!

آنچنان دل تنگ می شوند که خویشتن خویش را فراموش می کنند...

زندگی در کنار آدم ها سخت است ولی لذت بخش ترین فرصت است... زندگی در کنار آدم هایی که در بین این همه تضاد و دوگانگی به سادگی برای زندگی تلاش می کنند! آدم هایی که هر چقدر بد باشند باز سختی روزگار را می توانی در چشمان خسته شان ببینی! آدم هایی که هنوز در چهارراه تصمیم هایشان مانده اند! آدم هایی که برای انجام ندادن کارهایشان توجیه می آورند...

آری... رسم این دنیا همین است! اگر توانی داشتم بیشتر و بیشتر کار می کردم و در بین مردم زندگی می کردم! 

"زندگی سخت ترین تجربه ی بودن است، آن چنان باش که این سختی برای دیگری آسان شود..."


+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 11:19  توسط شمس | 
سلام آسمان،

حال من خوب است و ملالی نیست.. 

اما بگذار این بار بگویم.. بگویم از عزم سفرم..

سفری که بارش را خیلی وقت است بسته ام و و آماده ام تا روزش برسد!

و چه نزدیک است این سفر..

آری آسمان.. لحظه ها نزدیک است و من بی صبرانه منتظرم..

آنقدر آماده ام و منتظر که این را هم جسمم تایید می کند! جسمی خسته و فرسوده! که مرکبی از درد است و هر لحظه را برای بودن تلاش می کند! 

آری آسمان..

رها می شوم... رها می شوم از تمام قضاوت ها و دردها و رنج ها و دوری ها و دوست داشتن ها و بودن ها و نخواستن ها و ندیدن ها و هر آنچه نفس کوچک من، من را کوچک می کرد!

و عظمت زیبای تو را! که زیر سوال های بی جا و مبهوت ذهنم کوچک می کرد...

رها می شوم آنچنان که گویی هرگز نبوده ام و آنچنان که همیشه خواهم ماند...

آسمان نزدیک است.. آبی است.. و چه زیباست پرواز بی باکانه در اوج آسمان.. آن هنگام که بدانی هرگز.. هرگز سقوط نخواهی کرد...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی ۱۳۹۲ساعت 20:45  توسط شمس | 
سلام آسمان،

حال من خوب است.. این جا همه چیز خوب است و ملالی نیست..

چند وقتی است مشغولم.. مشغول مرور خاطره هایم.. مشغول آرام کردن دلم.. مشغول به یاد آوردن عهدم..

حال من خوب است و همه چیز خوب است!

چند وقتی است مشغولم.. مشغول به یاد آوردن خودم، دوباره دیدن، دوباره شنیدن، دوباره بوئیدن، دوباره لمس کردن زندگی..

آری، آسمان.. 

می خواهم دوباره زندگی کنم، دوباره به یاد آورم..

می خواهم دوباره درد دوست داشتن و دوست داشته شدن را مزه کنم.. می خواهم روح تکه تکه شده را دوباره یکجا کنم.. 

می خواهم در میان مردمی که درد را تجربه می کنند زندگی کنم..

می خواهم همراه کسانی باشم که مهربانی را فراموش کردند..

آری آسمان..

اینجا زمین است و درد تنهایی و فراموشی...

درد تنهایی و بودن در جمع! 

درد هر روز دیدن دیگران و فراموش کردن خویشتن!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۲ساعت 11:45  توسط شمس | 
امشب آسمان دلم گرفت...

قرص کامل ماه... نیمه ی شب... سکوت مبهم... تاریکی عمق نگاه...

یعنی می شود؟!

خیلی وقت است که بی خبرم.. بی خبر از همه چی...

این وقت شب که می رسد سکوت آسمان را می شنوم.. نه برای اینکه تفسیرش کنم، بلکه برای آنکه درد دلی کنم.. شاید حرف های نگفته ی بیشتری به یکدیگر بگوییم..

و در انتهای هر سخنم سه نقطه های بی پایانی که گویای همه چیز است و خود هیچ!

باز می نویسم برای آسمان...

گاه از درد می نویسم، گاه از شادی..

گاه از عشق، گاه از نفرت..

گاه خستگی، گاه تلاش..

گاه سکوت، گاه هیاهو..

هر آنچه که می گویم می داند..

چیز دیگری برایم نمانده جز نَفَسی..

نفسی که می آید و دلگرمم به تلاش....

پ.ن 1: نامه های من به آسمان، مجموعه نامه هایی است که هنگام دل تنگی برای آسمانم می نویسم.

پ.ن 2: در رابطه با آخرین جمله ی نامه ام، این روزها به دلیل مشکلات جسمی ام، میزان کارم رو کمتر کردم تا شاید کمی بهتر شوم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۲ساعت 23:44  توسط شمس | 
سلام آسمان..

این روزها نه از کسی دلگیرم و نه دل آزرده! نه خسته ام و نه نا امید!

فقط کمی دل تنگم!

فقط کمی از مردم زمین فاصله گرفتم! کمی با خودم انس گرفتم، تا شاید دوباره پرواز را به خاطر بیاورم!

هر روز تمرین می کنم. تمرین فراموشی! تمرین می کنم تا فراموش کنم اهل زمینم! تا فراموش کنم در میان انسان ها نیستم! تا فراموش کنم زخم هایم! دردهایم و ماتم هایم! 

تا فراموش کنم رسم بد بودن را...

آری آسمان!

این روزها سخت تمرین می کنم تا در هیاهوی جمعیت مردمان دوباره گم شوم و دوباره رسم پرواز را در میان آسمان بیاد آورم و فراموش کنم که دوبال برای پرواز دارم!!!

آری آسمان، همچنان که برایت می نویسم، دل تنگم! آنقدر که نگاهم هم کفایت وسعت آبی بودنت نیست! 

و صبورانه منتظرم.. منتظر آن لحظه ی با شکوهی که دگر بر روی کره ی خاکی نیستم و مشتاقانه در پهنه ی وسیع بی کرانت پرواز می کنم....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۲ساعت 23:40  توسط شمس | 
سلام آسمان،

حال من خوب است! این جا همه چیز خوب است! ملالی نیست...!

می دانم خیلی وقت است نامه نمی نویسم برایت...

هم خیلی دل تنگم هم خیلی مشغول.

دل تنگی ام آنقدر هست که کلمات توان توصیفش را ندارند و نه هیچ کس حوصله ی خواندن آن را!

و مشغولی ام آنقدر هست که جسمم از درد بی تاب است و لحظه ای آرام ندارد...

نمی دانم! شاید تو هم دل تنگ باشی! و شاید روزی رسد که دل تنگی مرا هم درک کنی.. شاید!

این روزها کمتر می نویسم و بیشتر می خوانم، کمتر حرف می زنم و بیشتر نگاه می کنم! چه درد مشترکی!

می دانم! روزی دلتنگ نامه هایم می شوی... می دانم!


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۲ساعت 23:41  توسط شمس | 
سلام آسمان،

حال من همچنان خوب است! اینجا همه چیز خوب است! از مردمان روی زمین و اتفاق های آن! ملالی نیست!

حال من خوب است! اینجا همه چیز خوب است! حتی انسان هایی که تمام تلاش شان را می کنند تا دیگری را فریب دهند و به خیال خویش موفق شدند! 

حتی انسان هایی که توان انجام دادن کارها را ندارند و دست به دامن شانس و اقبال می شوند!

حتی انسان هایی که برای نشان ندادن درون خالی شان از بیرونی صحبت می کنند که تهی تر از درونشان است!

حتی انسان هایی که دوست داشتن شان از روی وابستگی و نیاز است!

حتی انسان هایی که جرأت پذیرش خطای خویش را ندارند و در آن زمان چیزی چز مغلطه و توجیه بلد نیستند!

حتی انسان هایی که برای منافع خودشون و به دست آوردن چیزی یا کسی حاضرند دست به هر کاری بزنند!

حتی! حتی انسان هایی که برای دوست داشته شدن و دوست داشتن دلیل می خواهند!

آری آسمان، اینجا همه چیز خوب است! و حال من آن هنگام که خیره به ماهت می شوم بهتر است!

اینجا زمین است. رسمش این چنین است! آنان که از اهل زمین اند نیز عادت کرده اند که این چنین باشند!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور ۱۳۹۲ساعت 12:17  توسط شمس | 
سلام آسمان!

من خوبم. همه چیز اینجا روی زمین خوب است و ملالی نیست.

آری، هنوز می نویسم. می نویسم تا فراموش کنم! می نویسم تا بدانی هنوز زنده ام و امید به نوشتن دارم.

قهوه ام را هم ترک نکرده ام. همچنان تلخ! تلخ تر از همیشه! نه شکر و نه شیر!

هرگاه نامه هایی را که برایت می نویسم را دوباره می خوانم، می خواهم بیشتر و بیشتر برایت بنویسم ولی نمی توانم...!!!

لحظه های سختی است. تو آسمان باشی و من روی زمین! ولی زیباست و آرامش بخش! زیبا چون همیشه هستی، آرام چون هرگاه دل تنگ که می شوم کافیست سرم را بالا گیرم..

راستی آسمان!

نامه هایم فقط یک طرفه است! فقط من برایت می نویسم!

نمی دانم ولی شاید هرگز حتی تو نامه هایم را نخوانی! ولی خوب می دانم که چرخ گردون روزی مرا به تو می رساند تا نامه ها را خودم به دستت برسانم... پس همچنان می نویسم...

آسمان، مراقبت کن!

مراقبت کن از زمینی که شب هنگام به خواب رفته است...

باز برایت می نویسم.

سلام مرا به ستارگانت برسان.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد ۱۳۹۲ساعت 23:39  توسط شمس |