![]() |
![]() |
|
| دست نوشته هایی است سفید... |
|
سکوت، اساس بزرگ ترین درس معنوی است.
صبـــر، قانون بزرگ ترین درس معنوی است. عشق، حاصل بزرگ ترین درس معنوی است. و بزرگ ترین درس معنوی، آزادی معنوی (زیستن در زمان حال) است. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام مهر ۱۳۹۲ساعت 12:14 توسط شمس |
|
|
الهی،
توانم ده تا درد دنیا مرا از راه تو برنگرداند... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۲ساعت 23:58 توسط شمس |
|
|
مرد بودن سخت است... باید همچو کوه باشی تا به دوست داشتن کسی که دوستت دارد خدشه وارد نشود! باید همچو آب روان باشی، تا از تظاهر به دوست داشتن کسی که دوستت ندارد، بگذری! باید آنقدر قدرتمند باشی، تا آنکس که تو را دوست دارد حتی در لحظه هایی که نیستی به تو تکیه کند! باید آنقدر کوچک باشی و از خویش بگذری تا بتوانی برای کسی که دوستت دارد باشی! باید آنقدر بزرگ باشی، تا بتوانی پذیرای دوست داشتن کسی که دوستت دارد باشی! آری، مرد بودن سخت است... باید آنقدر عمیق باشی، تا درد کسی که دوستت دارد در تو غرق شود! باید آنقدر وسیع باشی تا در هر نقطه ای از زمان و مکان حضورت را حس کند! آری... شاید اینگونه است... شاید... و شاید تعرف دیگری هم داشته باشد که من هنوز بلد نیستم... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۲ساعت 23:32 توسط شمس |
|
|
گاه آن عشقی را که نثار می کنی دریافت نمی کنی... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۲ساعت 16:7 توسط شمس |
|
|
سلام آسمان،
حال من خوب است! این جا همه چیز خوب است! ملالی نیست...! می دانم خیلی وقت است نامه نمی نویسم برایت... هم خیلی دل تنگم هم خیلی مشغول. دل تنگی ام آنقدر هست که کلمات توان توصیفش را ندارند و نه هیچ کس حوصله ی خواندن آن را! و مشغولی ام آنقدر هست که جسمم از درد بی تاب است و لحظه ای آرام ندارد... نمی دانم! شاید تو هم دل تنگ باشی! و شاید روزی رسد که دل تنگی مرا هم درک کنی.. شاید! این روزها کمتر می نویسم و بیشتر می خوانم، کمتر حرف می زنم و بیشتر نگاه می کنم! چه درد مشترکی! می دانم! روزی دلتنگ نامه هایم می شوی... می دانم! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۲ساعت 23:41 توسط شمس |
|
|
هر کسی تو زندگی اش چیز نگفته ای دارد که هیچگاه نمی گوید!
شاید دردی باشد! شاید حرفی باشد! شاید عشقی باشد! شاید دوری ای باشد! شاید سکوتی باشد! شاید نگاهی باشد! نمی دانم ولی حتماً یکی از همین شاید های ساده ی زندگی باید باشد، شاید!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۲ساعت 18:24 توسط شمس |
|
|
برای انجام کاری رفته بودم مجتمع قضایی! فضایی پر از انرژی منفی و خستگی... موقع برگشتن داشتم فکر می کردم چی می شد خدا کاری کنه کار کسی به این جور جاها نیفته... که یاد جمله ی بروس لی افتادم که می گفت: برای زندگی بهتر و بدون مشکل دعا نکن! بلکه برای بدست آوردن توانایی و مقابله با مشکلات دعا کن! پ.ن: گاهی وقتا زندگی شرایطی برای رشد آدم ها فراهم می کنه که اگه آماده نباشیم و نسبت به موقعیتمون آگاه نباشیم، ممکنه عکس العملی نشون بدیم که بعداً دیگه نتونیم جبرانش کنیم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۹۲ساعت 18:7 توسط شمس |
|
|
سال ها دل طلب جام جهان بین می کرد
بـــی گـدار شِـــکوه از آن و این مـــی کرد شادمان نگشت هرگز بر خویشتن خویش چشـــم را بر همه عــالم بدبین مــی کرد در پــی المـاس خیـال، بیرون مـی جُست غافل از آنــکه جستجو باید، درین می کرد ز مسجد و میخـانه و خانقاه و صوفیه ندید ســـال هــا آنچــه کـــه در دیــن مـی کرد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۲ساعت 0:14 توسط شمس |
|
|
گاه عشق همان غروریست که تو را تنها نگه می دارد..
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم مهر ۱۳۹۲ساعت 9:46 توسط شمس |
|
|
استاد می گفت:
برای رویارویی با مشکلات باید نرم باشی! مشکلات محکم و ضمخت هستن و تنها راهی که می توانی از آنها عبور کنی نرم و منعطف بودن است... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم مهر ۱۳۹۲ساعت 9:37 توسط شمس |
|
|
الهی،
آگاهم کن تا آنچه را دارم قدر بدانم... کمکم کن تا از آنچه دارم به درستی استفاده کنم... یاری ام کن تا قسمتی از آنچه را دارم شریک شوم... و آنگونه باشم که هنگام از دست دادنش به آن وابسته نباشم.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم مهر ۱۳۹۲ساعت 12:59 توسط شمس |
|
|
بعد از سال ها، نشستم و فیلم ماتریکس رو دوباره دیدم!
خیلی از دیالوگ هاش رو گفتن و استفاده کردن، ولی این قسمتی که مورفیوس به نیو بالای پشت بوم (بعد از اینکه نیو، ترینیتی رو نجات میده) می گه: "تو هم بعداً مثل من متوجه می شی تفاوتی است بین شناختن راه، و عبور از اون" |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۲ساعت 12:40 توسط شمس |
|
|
الهی، تو را شکر برای تمامی تلاطمی که در زندگی ام هست...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۲ساعت 16:45 توسط شمس |
|
|
دل سی تو کردُم قمار باختوم
چشم سی تو کردُم جان باختوم تو چه کردی! دیوانه ی جانانوم کِردی دیدی چگونه بی خانمانوم کِردی غم غربتوم به کنار! دل تنگی جانوم چه کنم؟ حسرت نگاهت! دوری وصالوم چه کنم؟ کاش از اول می دونستوم نیستی! حال این همه درد نمی کشیدوم، نیستی! |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم مهر ۱۳۹۲ساعت 22:44 توسط شمس |
|
|
بخواب ای دل!
بخواب تا دگر نه ببینی نه بشنوی! نه ببینی این رسوایی زمانه را! نه بشنوی صحبت مردم غافل از دل را! بخواب ای دل! بخواب! بخواب تا نه ببینند نه بشنوند! نه ببیند غم سنگینت را! نه بشنوند سوز گدازت را! بخواب ای دل! آری بخواب! بخواب تا شاید رویای زیبایی شدن را در خواب ببینی! بخواب تا شاید زمین همیشه سرمست را در خواب ببینی! بخواب تا شاید راه دگر برای آسمانی شدن را در خواب ببینی! بخواب ای دل! بخواب تا شاید فراموش کنی خاطرات تلخ زمینی شدن را! بخواب تا شاید به یاد آوری لحظه زیبای فرشته بودن را! آری، بخواب ای دل... آسوده تر از همیشه بخواب... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم مهر ۱۳۹۲ساعت 23:54 توسط شمس |
|
|
آموختن تسلیم مستلزم تحمل ضربات پیاپی است...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم مهر ۱۳۹۲ساعت 23:38 توسط شمس |
|
|
استاد درباره زندگی در این دنیا گفت:
فراموش نکن در این دنیای فانی، فقط و فقط خودت، هستی خودت، هستی!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم مهر ۱۳۹۲ساعت 23:41 توسط شمس |
|
|
در زندگی توقع بهترین را داشته باشیم.
با شور و اشتیاق در جهت بدست آوردن آن ها باشیم. تصویر ذهنی روشنی از آرزو هایمان داشته باشیم. این تصویر مستمراً حفظ شود. در ازای هر چیز خوبی که دریافت می کنیم حق شناس و شکر گذار باشیم. "شاد باشید" |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم مهر ۱۳۹۲ساعت 0:35 توسط شمس |
|
|
اگه به نقطه ای از زندگی رسیدی که فهمیدی باید سکوت کنی، سکوت کن و هیچ گاه اون سکوت رو نشکن!
چون به شکستن خودت منتهی میشه... و اون موقع دیگه خیلی دیره.. خیلی... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم مهر ۱۳۹۲ساعت 1:24 توسط شمس |
|
|
استاد می گفت:
تو زندگی مشترک باید عاقلانه به اشتراک گذاشت و عاشقانه زندگی کرد!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم مهر ۱۳۹۲ساعت 1:9 توسط شمس |
|
|
الهی،
تو را سپاس بابت فرصتی که به من دادی تا به زمین بیایم و دوباره درس عشق ورزیدن را فراگیرم... الهی، تو را سپاس که مرا در سخت ترین و تلخ ترین لحظه ها قرار دادی تا بدانم کسی که همیشه همراهم هست تویی.. الهی، تو را سپاس که به من جسمی دادی تا توان خدمت به خلق تو را داشته باشم.. |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم مهر ۱۳۹۲ساعت 1:7 توسط شمس |
|
|
در طلب مــــاند این دل و غــزل خــوانـد
شور و شعف داشت و در ماتم ازل ماند آنکس کــــه ز پــرده اســــرار برون شد نـدانســت چطــور ایــن دل خــون شــد می و پیمانه و جام تهی، ساقی ام باش در گـــذر این عمر فـــانی، باقــی ام باش |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم مهر ۱۳۹۲ساعت 11:53 توسط شمس |
|
|
قسمتی از کتاب "کلام زنده":
هنگامی که شهوت با قدرت وارد میدان می شود، خطر بزرگی که به تبع خود می آفریند محرومیت از رحمت است. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم مهر ۱۳۹۲ساعت 11:44 توسط شمس |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
دست نوشته های سفیدی است.. بدون مخاطب.. بدون دلیل..
|
| پیوندهای روزانه |
|
لطفاً نخوانید.. آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
شعرهایم... نکته ای از کتابی... دل نوشته ها... دست نوشته ها... مناجات های شبانه ام... سخنان استاد... نامه هایم... تجربه ها... |
|
RSS
|