دست نوشته هایی است سفید...
هر کسی تو زندگی مسئول کارای خودشه! 

از قدیم گفتن از ماست که بر ماست... برای همین هم چند روزیه خودم رو جریمه کردم... جریمه ای که خیلی برام سنگینه... ولی باید بپردازمش... 

همیشه می گن وقتی کسی خطایی کرد یا اشتباهی رو انجام می ده باید جریمش کرد... ولی نه خطایی انجام دادم نه درستی! 


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۱ساعت 13:47  توسط شمس | 
هیچ چیز غیر ممکنی وجود نداره، چون بزرگترین غیرممکن موجود، وجود خودته!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۱ساعت 2:44  توسط شمس | 
خدايا...
خدايا مي خواهم كفر بگويم..
از زمين و زمان و بنده هايت بگويم..
هنگام باران يادت به فصل درو هست؟
هنگام معاشقه دو عاشق يادت به يار تنها هست؟
هنگام لرزه ي زمين يادت به خانه هاي گلي هست؟
هنگام نماز مومن يادت به كودك گرسنه هست؟
هنگام تولد نوزادي فلج يادت به زيبا زنا زاده ي شهر هست؟
هنگام اسيري بي گناه يادت به غرق در بستر و پيمانه ي كلانِ شهر هست؟
هنگام فراغ عاشق يادت به سرخوشي هاي معشوق هست؟
خدايا...
اين بار هم گفتم و نشنيدي..
بار دگر مي آيم شايد كه به لرزه درآيد عرشت.. 
شايد دگر اين زمين نباشد بهر خلق!

پ.ن: فقط يه شعره همين...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۱ساعت 13:36  توسط شمس | 
مي نويسم تا فراموش كنم..
مي نويسم تا غرق در عمق خاطره اي باشم كه عمري با من مي ماند..
مي نويسم تا فراموش كنم كسي را كه فراموش شدني نيست..
مي نويسم تا تمام دردهاي نگفته و اشكهاي نريخته ام را كسي نشنود و نبيند..
مي نويسم نه براي آنكه كسي دلدارم باشد مي نويسم از آنكه فراموش كنم..
مي نويسم تا فراموش كنم درد خاطره اي را كه برايم زندگيست..
مي نويسم تنهايي اي را که برايم امان
ت گذاشت..
مي نويسم تا آن هنگام كه بداند فراموش كردم خويشتن خويش را..
مي نويسم..
مي نويسم شايد گردش ايام برايمان عطفي دگر باشد!
مي نويسم.. 
مي نويسم شايد كه فراموش كنم عطر تنش را..
مي نويسم..
مي نويسم شايد دگر روزي نباشم و بخواند نوشته هايم را..

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۱ساعت 10:45  توسط شمس | 
این شعر خیلی دلم رو آروم می کنه.. 

دل رمیـــده آرامیــدم در میـان دوســـتان

دل سپرده قد کشیدم اندر میان بوستان

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۱ساعت 11:1  توسط شمس | 
امروز روز جالبی نبود برام... کمی گرفته بودم... با دوستی صحبت می کردم که بهم گفت امیر همه چی درست میشه! 

توی صحبت ها مون بیشتر از دو سه بار گفت که همه چی درست میشه! که سری آخر بهش گفتم چیزی قرار نیست درست بشه! اگه همه چی بخواد درست بشه دیگه دنیا بی معنی میشه! زندگی بی معنی میشه!

قرار هم نیست همه چی درست بشه و اونطوری که من می خوام باشه! ولی نمی دونم چرا همش به خودمون امید می دیم!! واقعیتش اینه که همه مشکل هایی که ما داریم همیشه هست به نحو مختلف! فقط هم خودمون اسم مشکل رو می ذاریم و بهشون می گیم مشکل! ولی همه ی این به اصطلاح مشکلات جزوی از زندگیمون هست.. !

تا حالا کسی رو ندیدم بی مشکل باشه! فقط نحوه ی برخورد و گفتنشون فرق می کرد، یکی یه درد کوچیک رو اونقدر می گه و غُر میزنه که از کل زندگی سیر میشی، یکی دیگه هم اصلن براش مهم نیست! 

ولی قشنگ ترین زندگی اونیه که بیشترین درد رو داشته باشه!

قوی ترین آدم اونیه که تو این مشکلات کم نیاره!

بهترین همسفر اونیه که حتی تو بدترین شرایط ترکت نکنه!

برا همین هم هر موقع با کسی صحبت می کنم که از مشکلاتش می گه، بهش نمی گم همه چی درست میشه! می گم ادامه بده! درستش کن!

پ.ن: جمله ی "درست میشه" حس خوبی بهم نمیده!


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۱ساعت 19:2  توسط شمس | 
برایم حکم ناخوانده بریدند...

داستان اون پیرمرده که تو قمار خونه قمار می کنه و براش مهم نیست که ببره یا ببازه رو شنیدین؟

یه روز یه جوونی ازش می پرسه تو که نه شوق بازی داری نه سرمایه ی برد، چرا بازی می کنی که ببازی؟

گفت من هستم تا کسایی که شوق بردن دارن بیان، اگه من نباشم که تو ببری به چه امیدی دوباره بر می گردی؟؟؟

پ.ن: شاید بی ربط باشه ولی هر کسی تو زندگی یه دل داره وقتی هم که دلش بشکنه دیگه شکسته...

پس مواظب دلت باش  ; )

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۱ساعت 9:21  توسط شمس | 
جمله ای که خیلی دوسش دارم...

در نبرد بین انسان های سخت و روزهای سخت، این انسان های سخت هستند که می مانند...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر ۱۳۹۱ساعت 21:20  توسط شمس | 

‎10 قانون زندگی که آموختم: 


1. هر آنچه که هستی و داری بپذیر.

2. فقط برای تغییر خودت تلاش کن.

3. قضاوت نکن حتی خودت را.

4. از هیچ چیز و هیچ کس شکایت نکن حتی خودت.

5. برای انجام هر کاری هیچ محدودیتی نداری پس تلاش کن.

6. فقط خودت را دوست داشته باش، آن هنگام است که دیگران را دوست می داری.

7. سپاس گذار آنچه که داری باش.

8. سفر کن! به درونت! آنچه را که هستی ببین!

9. هیچ تضادی تو زندگی وجود نداره!

10. همسفر خوبی باش!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر ۱۳۹۱ساعت 8:9  توسط شمس | 
همیشه در گوشمان خواندن که حقیقت تلخ است!

حقایقی که برایمان کلیشه وار در جملات قشنگ و رنگی تکرار شد و تنها چیزی که آموختیم این بود که بگوییم آری حقیقت تلخ است! و هر که جمله ای از حقیقت گفت، گفتیم آفرین، به به و باز خودمان را گول زدیم که واقعیتی هم هست...

همیشه حرف از حقیقت زدیم ولی کسی را ندیدم از واقعیت بگوید! واقعیتی که همه زندگی اش می کنیم.. واقعیتی که همه بدون توجه به اطرافیان و یا حتی خودمون زندگی اش می کنیم! واقعیت دردی که می کشیم! واقعیت اینکه آنقدر غرق در زندگی شدیم که ذره ای محبت را فراموش کردیم! واقعیت اینکه فقط حرف های زیبا می زنیم! واقعیت این که آنقدر از حقیقت دوریم که فقط آن هم عده ای آن را به زبان می آورند! واقعیت اینکه همه ی حقیقت های زشت را پذیرفتیم و خودمان را متقاعد ساختیم که زندگی همین است!

آری اگر از من بپرسند که حقیقت تلخ تر است یا واقعیت می گویم واقعیت تلخ تر است...

فقط به این زندگی در واقعیت و به گفتن حقیقت هایی که نمی دانیم آیا واقعاً حقیقت است یا نه، عادت کردیم!

یاد جمله ای افتادم که می گه :"مردم زیبا حرف می زنند ولی زیبا زندگی نمی کنند"

پ.ن: یادم نیست جمله رو کی گفته اگه شما می دونید به منم بگید.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 23:29  توسط شمس | 
خیانت اینه که به کسی دروغ بگی! (گاهی پنهان کردن حقیقت هم نوعی دروغه!!!)

جبران ناپذیر ترین خیانت اینه که به خودت دروغ بگی...!!!

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 10:17  توسط شمس | 
بازي شروع شد...
من سياه اون سفيد..
اولين سرباز سفيد حركت..
من هم به رسم قائده سرباز رو به ميدان فرستادم..
اسب سركش را فرستاد.. باز هم با سرباز ادامه مي دهم..
استراتژي خوبي بود.. سربازان مدافع! و دليران و جنگجويان، اسب و فيل و رخ!
شاه و وزير هم در پي دلربايي!
من ساده هم به خيال خوش خيالي سرباز فدا كردم!
جنگجويانم هم جان فدا همه پيش رفتند!
تنها چيزي كه از صفحه ي سياه وسفيد ماند شاه دل باخته ي من به وزير ورزيده ي شاه ديگر بود!

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر ۱۳۹۱ساعت 12:35  توسط شمس | 
روزگاریست که می گذرد...

در پس این ایام و ساعات، سخت می گذرد...

اما و اگر و ای کاش دگر ندارد سود...

ره سخت دشوار است...

رهرو و همره و یار کم یاب است...

آری این چنین است یاران...

غریبانه سفر کردن سخت است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر ۱۳۹۱ساعت 20:42  توسط شمس | 
جایی این جمله رو خوندم نمی دونم کی گفته ولی جملش قابل تامله..

در مقابل کاری که برای مردم انجام می دهی انتظار تشکر نداشته باش، این خود نوعی گدایی است. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر ۱۳۹۱ساعت 13:53  توسط شمس | 
در جاده ای که از گمراهی آن می ترسی قدم مگذار...

زیرا خودداری به هنگام سرگردانی و گمراهی، بهتر از سقوط در تباهی هاست...

"نامه ی 31 نهج البلاغه"

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر ۱۳۹۱ساعت 22:56  توسط شمس |