دست نوشته هایی است سفید...
برایم حکم ناخوانده بریدند...

داستان اون پیرمرده که تو قمار خونه قمار می کنه و براش مهم نیست که ببره یا ببازه رو شنیدین؟

یه روز یه جوونی ازش می پرسه تو که نه شوق بازی داری نه سرمایه ی برد، چرا بازی می کنی که ببازی؟

گفت من هستم تا کسایی که شوق بردن دارن بیان، اگه من نباشم که تو ببری به چه امیدی دوباره بر می گردی؟؟؟

پ.ن: شاید بی ربط باشه ولی هر کسی تو زندگی یه دل داره وقتی هم که دلش بشکنه دیگه شکسته...

پس مواظب دلت باش  ; )

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۱ساعت 9:21  توسط شمس |