![]() |
![]() |
|
| دست نوشته هایی است سفید... |
|
برایم حکم ناخوانده بریدند...
داستان اون پیرمرده که تو قمار خونه قمار می کنه و براش مهم نیست که ببره یا ببازه رو شنیدین؟ یه روز یه جوونی ازش می پرسه تو که نه شوق بازی داری نه سرمایه ی برد، چرا بازی می کنی که ببازی؟ گفت من هستم تا کسایی که شوق بردن دارن بیان، اگه من نباشم که تو ببری به چه امیدی دوباره بر می گردی؟؟؟ پ.ن: شاید بی ربط باشه ولی هر کسی تو زندگی یه دل داره وقتی هم که دلش بشکنه دیگه شکسته... پس مواظب دلت باش ; ) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۱ساعت 9:21 توسط شمس |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
دست نوشته های سفیدی است.. بدون مخاطب.. بدون دلیل..
|
| پیوندهای روزانه |
|
لطفاً نخوانید.. آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
شعرهایم... نکته ای از کتابی... دل نوشته ها... دست نوشته ها... مناجات های شبانه ام... سخنان استاد... نامه هایم... تجربه ها... |
| پیوندها |
|
دوراهی برای فراموش کردن |
|
RSS
|