دست نوشته هایی است سفید...
استاد می گفت:

برای کامل شدن تلاش کن! 

کار را برای کار انجام بده، ورزش را برای ورزش، غذا خوردن را برای خوردن و هر کاری را فقط برای همان کار انجام بده! در لحظه بودن یعنی همین!

برای کامل شدن تلاش کن نه برای تمامیت بودن!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 7:8  توسط شمس | 
پر ز کوی تو حاصل نشد

این دل ز  یاد تو غافل نشد

نگشتم فارغ از این فراق

بی تو و چشم انتظاری و این داغ

عمری نشستم به پای دوست

که هر چه دارم از آن اوست

آه و ناله و فغان ز کجا برم؟

این دل چنین شتابان کجا برم؟؟

سر آمد آن کاسه صبر خالی ام

هنوز همان بی صدا تبل تو خالی ام!

گمگشته ی جان و دلبر کجاست؟

خرامان حال و بی وفا یار، بی خبر کجاست؟

درد دل سوی آسمان، خود درد است

که مدعی عشق نیز عاشق پر درد است

توبه شکست گمنام شاعرم مکند مست

زین پس ننشیند با عالمان پست...


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۲ساعت 22:44  توسط شمس | 

ســـرا پـرده این دل حکم ازلـم دادند
مرا آشفته حال از حرم بیرونم راندند
شــــدم آن ســاقی پیمـانه شـــکن
پیمانه شکسته جان به جــانم دادند
تو را من نیست فراموشی ز خویش
دیری نیست که مرا ناله و فغانم دادند 
آسمان و باران و زمین خیس یادگاری
تلـــخ تـر از قهــوه، دل به جـانم دادند

"امیر"
25 شهریور 92


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۲ساعت 23:28  توسط شمس | 
تو محیط کار داشتم با یچه ها صحبت می کردم و بحث در مورد نتیجه ی بهتر بود!

یکی از بچه ها گفت: ذهن رو از نتیجه خالی کن و فقط به کاری که می کنی فکر کن، اون موقع بهترین نتیجه رو می گیری!

پ.ن: ذهن خالی بهترین کارایی رو داره تو انجام هر عملی.

پ.ن.2: دبیرستان یه معلم داشتم که خیلی حرفه ای پینگ پنگ بازی می کرد، وقتی ازش پرسیدم چی کار کنم؟ گفت فقط پینگ پنگ بازی کن! به چیز دیگه ای فک نکن!

پ.ن.3: عمل کردن با ذهنی خالی خیلی سخته ولی شدنیه. ; )

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۲ساعت 17:41  توسط شمس | 
درون سوخته ی من چیزی نیست جز یاد یاران

عشق را صــــدا زدم فغــــان آمــــد از یاد یاران

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۲ساعت 17:30  توسط شمس | 
گاه یک قدم فراتر گذاشتن به تو نشان می دهد که زندگی چیزی فرای لحظه ی حال نیست!   

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۲ساعت 0:58  توسط شمس | 
عشق همیشه آن تصویری که مد نظر ماست، نیست!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۲ساعت 11:45  توسط شمس | 
استاد می گفت:

آنقدر زندگی می کنی تا رسم زندگی کردن را فرا گیری!

تا یاد بگیری چگونه استاد خویش شوی و استادانه زندگی کنی!

تا یاد بگیری چگونه بر نفسانیات 5گانه (خشم، شهوت، طمع، خودستایی، وابستگی) غلبه کنی!

و فراموش نکن فقط یک انتخاب داری...

یک انتخاب!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۲ساعت 10:33  توسط شمس | 
آموختم:

عشق نه گفتنی است نه اثبات کردنی، درک کردنی است!

آموختم:

هر چه دردت بیشتر می شود ناله ات کمتر و سکوتت بیشتر می شود!

آموختم:

وفاداری یعنی قدر دانستن و شکر گزاری!


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۲ساعت 10:28  توسط شمس | 
سعی کن ناظر باشی تا قاضی!
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 6:40  توسط شمس | 
امروز تو صحبت من و پدرم، بهم گفت: امیر دنیا خیلی نامردتر از اون چیزیه که ما می بینیم!

منم مثل همیشه لبخند زدم و گفتم: اینو که خودم خیلی وقته بهت گفتم!!! بعدش گفتم زندگی تاوانه!

تو جواب بهم گفت که اینو تو دهه 60 زمان جنگ فهمید...

با خودم داشتم تحلیل می کردم اون موقع بحبحه ی جنگ بود یه جوون 19 ساله! الان چی؟؟؟

بعدش داشتم به اتفاق های چند وقت اخیر خودم فکر می کردم و همین نتیجه که زندگی چیزی جز تاوان نیست رسیدم!!!

که پدرم بهم گفت: پس عشق چی؟ همش الکیه؟! 

با لبخند ژکوندی که به لبم نشست گفتم: آره پدر من! دل خوش سیری چند!

تو این دنیا باید اونقدر تاوان بدیم تا شاید عشقی بیاموزیم....

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 23:44  توسط شمس | 

می گن سفر باعث میشه درد زخمت بهتر بشه! ولی من می گم نه همیشه! بعضی زخم ها باید همیشه جاشون درد بگیره تا یادت نره! همیشه گوشه ای از ذهنت باید حواسش باشه که یه بار زخم خورده! خلاصه اینکه نه سفر نه چیز دیگه ای می تونه زخم رو خوب کنه حتی گذر زمان! فقط باید بپذیری که زندگی همین است!
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 16:6  توسط شمس | 
خشمگین شو ولی خشم نورز!


+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 0:10  توسط شمس | 
هر از چندگاهی حافظ می خونم...

امشب برایم گفت:

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند

وانکه این کار ندانست در انکار بماند

اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن

شکر ایزد که نه در پرده ی پندار بماند

پ.ن: گاهی وقتا چند بیت شعر از حافظ حالم رو تغییر می ده و کمی آرومم می کنه...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 0:4  توسط شمس | 
بزرگترین آرزویم این است:

" بعد از مرگم دوباره به این دنیا بیایم و بیش از پیش تلاش کنم..."

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 12:21  توسط شمس | 

امروز داشتم با پدرم در مورد یکی از مشتری ها صحبت می کردم که گفت: "یه حس عدم اعتمادی نسبت به ما دارند که من رو خیلی اذیت می کنه."

با تعجب گفتم:" چرا عدم اعتماد؟"

"نمی دونم، ولی دارم تلاش می کنم که اعتمادشون رو جلب کنم."

تو جواب به پدرم گفتم:" نیازی به تلاش نیست! کسی که سوءظن داشته باشه رو هر چی بیشتر تلاش کنی بدتر می شه! یا باید رهاش کنی یا کاتش کنی! بعدشم این همه خودت رو اذیت کنی! سود و منفعتی که این همه خودت رو اذیت کنی ارزش نداره!!!"

پ.ن: یه جمله ای خونده بودم در مورد اعتماد نمی دونم نوشته ی کی بود ولی جالب بود و تامل بر انگیز!

"هر چیزی بیش از حدش خوب نیست حتی اعتماد!!"

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور ۱۳۹۲ساعت 18:54  توسط شمس | 
سلام آسمان،

حال من همچنان خوب است! اینجا همه چیز خوب است! از مردمان روی زمین و اتفاق های آن! ملالی نیست!

حال من خوب است! اینجا همه چیز خوب است! حتی انسان هایی که تمام تلاش شان را می کنند تا دیگری را فریب دهند و به خیال خویش موفق شدند! 

حتی انسان هایی که توان انجام دادن کارها را ندارند و دست به دامن شانس و اقبال می شوند!

حتی انسان هایی که برای نشان ندادن درون خالی شان از بیرونی صحبت می کنند که تهی تر از درونشان است!

حتی انسان هایی که دوست داشتن شان از روی وابستگی و نیاز است!

حتی انسان هایی که جرأت پذیرش خطای خویش را ندارند و در آن زمان چیزی چز مغلطه و توجیه بلد نیستند!

حتی انسان هایی که برای منافع خودشون و به دست آوردن چیزی یا کسی حاضرند دست به هر کاری بزنند!

حتی! حتی انسان هایی که برای دوست داشته شدن و دوست داشتن دلیل می خواهند!

آری آسمان، اینجا همه چیز خوب است! و حال من آن هنگام که خیره به ماهت می شوم بهتر است!

اینجا زمین است. رسمش این چنین است! آنان که از اهل زمین اند نیز عادت کرده اند که این چنین باشند!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور ۱۳۹۲ساعت 12:17  توسط شمس | 
زندگی را آنگونه احساس کن که از هر احساسی فارغ شوی!

پ.ن.نامربوظ: انسان ها می آیند که بروند، همه خاطره اند، بعضی ها خاطره ای خوبند و بعضی ها خاطره ای دردناک!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور ۱۳۹۲ساعت 0:1  توسط شمس | 
پیرو پست قبلی درس زندگی ای که گرفتم کار کردن با قلبی باز بود یعنی انجام عملی برای کسی که نیازمند آن است بدون هیچ قضاوتی!


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور ۱۳۹۲ساعت 0:38  توسط شمس | 
استاد می گفت:

تسلیم نشو، ساخته شو...

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور ۱۳۹۲ساعت 0:15  توسط شمس | 
سر کلاس از مربیم سوالی پرسیدم که تو جوابش نکته ای گفت که یه درس زندگی برام بود!

بهم گفت: " من با قلبی باز کار می کنم و به مابقی مسائل فرعی توجه ندارم! و کاری که باید انجام بدم رو انجام می دم! "

تو اون لحظه کل دید و نگرشم تغییر کرد و حس بهتری بهتری پیدا کردم.

امروز مربیم جدا از درس های دیگه، درس زندگی رو بهم یاد داد!!! که ارزشش خیلی بیشتر بود...

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور ۱۳۹۲ساعت 0:12  توسط شمس |